X
تبلیغات
درویش
اشعارشخصي

شب تار و دل چاه مونس غم هاي علي

دل چاه گشته همدم نجواي علي

مي كند ناله جانسوز علي در دل چاه

اي دل چاه تويي شاهد اشكهاي علي

دست بي شرم خزان مي شكند شاخه گل

كوفيان شرم نكردند شكستند گل زيباي علي

دل مولا شكسته از مردم بد عهد زمان

خورده است سنگ جفا بر دل ميناي علي

شب كشد نان فقيران و يتيمان سردوش

مي خورد غصّه عالم دل شيداي علي

وصله به پاپوش زند پادشه هر دو جهان

قطره اي هست جهان در دل درياي علي

قامت مرد خدا خم نشود جز به خدا

خم شده در ره حقّ قامت رعناي علي

او كه در چاه كند ناله زند تعره به ميدان نبرد

عالمي غرق تحيّر بود از وسعت و ژرفاي علي

در خيبر به دو انگشت يداله زجا كنده علي

كه بود فاتح خيبر جز علي و يد بيضاي علي

در غدير دست علي فرازدستان رسول

شد وصّي بعد روسل همّت و تقواي علي

سينه اش چون صدفي حاوي اسرار وجود

تاج خلاّقه خلقت علي و گوهر يكتاي علي

كان جود و معرفت او چشمه جوشان حقّ

كلّ حق جويان عالم گشته اند محو تماشاي علي

چشم عالم متحيّر بود از جوهره خلقت او

چشم حقّ بين جهانست چشم بيناي علي

حسرتي در دل "درويس" كه بوسد در دوست

در جنّت نجف است مرقد زيباي علي

شب عيد غدير خم

آذر 1389

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 14:6  توسط حسین اکبری | 
فلک قامت کمان گردیده از ناز تو ای ساقی

سرو جان ها فدای چشم غماز تو ای ساقی

جهان در خاک و خون از غمزه چشمان مستت

دل عالم چو جیحون گشته از ناز تو ای ساقی

بده جامی بزن سازی که جان را زنده می سازی

جهان مرده جان گیرد زآواز تو ای ساقی

شکوفا می شود خار مغیلان ز انفاس مسیحایی

دل خاکی شود عرشی ز اعجاز تو ای ساقی

در این عالم همه صیدیم و چرخه فتنه گر صیاد

شود مرغ دلم کاش صید شهباز تو ای ساقی

من آن دردی کشی هستم که از جام تو سرمستم

مرا مستی و سرمستی بود از چشم غماز تو ای ساقی

در میخانه بگشا و صفوف عاشقان را کن نظاره

ببینی شهریاران جملگی سرباز جانباز تو ای ساقی

به میخانه وضو کن با می ناب که فتوی داده مفتی

نماز عشق به محراب خم ابروی غماز تو ای ساقی

ترا خواهم که چشمانت به جامم واژگون بینم

جهان را واژگون در چشم غماز تو ای ساقی

همی ترسم من "درویش" به ساقی گر بگویم بیش

که زاهد را به میخانه کشد آن جشم غماز تو ای ساقی

---------۱۳۸۹

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1392ساعت 21:48  توسط حسین اکبری | 
یارب ترا به شاه و ماه مدینه سوگند

یارب ترا به یکتا مرد مدینه سوگند

یارب ترا به اشگ بانوی هر دو عالم

یارب ترا به بانو پهلو شکسته سوگند

یارب ترا به شاه بی سر حسین  مظلوم

یارب ترا به حلق شهید تشنه سوگند

یارب ترا به دست بریده ابا الفضل

یارب ترا به جان ماه قبیله سوگند

یارب ترا به طفل و عشق ربابه اصغر

یارب ترا به زخمه قلب سکینه سوگند

یارب ترا به خون و محراب مسجد عشق

یارب ترا به فرق و شمیشر کینه سوگند

یارب ترا به حق مولای کعبه یارب

یارب ترا به حق مولود کعبه سوگند

یارب ترا به جاه و جلال و کبریایت

یارب ترا ز عمشق جان و زسینه سوگند

یارب ترا سوگند کنه ببخش به درویش

یارب ترا نزیبد پاسخ ندی به سوگند

دی ماه ۸۳

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1392ساعت 21:25  توسط حسین اکبری | 
یارم شکست پیمانه را ، نشگست ولی پیمان ما

پرزد اگر از بام ما ، بنشسته با جانان ما

داد بر کفم پیمانه را ،آتش زده پروانه را

دیوانه کرد فرزانه را ، جام می مستان ما

لعل لب خندان او ، شوری فکند بر جانم او

تابم ربود چشمان او ، شرم گل خندان ما

دلبسته ام بر روی او ، زنجیری ام بر موی او

طاق خم ابروی او ، شد قبله و ایمان ما

ناز بهاران را کشید ، جور خزان ها را کشید

زخم زبان ها را شنید ، آن بلبل دستان ما

آمد خزان در کوی ما ،کرد او پریشان موی ما

صد پاره شد آهوی ما ، غرق به خون بستان ما

امشب نیامد آن طبیب ، رفته ز کویم آن حبیب

رفت از کفم صبر و شکیب ، زین درد بی درمان ما

"درویشم" و  دربان عشق ، جان می کنم قربان عشق

امرم کند سلطان عشق ، آن ساقی مستان ما

فروردین ۸۷

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1392ساعت 21:15  توسط حسین اکبری | 

دل داده ام به ياري ،به يار گلعذاري

شايد دل رميده،گيرد زاو قراري

اقتاده ام در آتش ،سوزم ز هجر و يادش

گويي كه عشق دوباره،بردل زده عياري

در سينه ام نگنجد حديث انتظارش

زين راه بي نهايت شايد كند گذاري

منگر به اشك چشم و بر قامتم فسرده

در سينه گنج عشقي دارم من از نگاري

اي رهزن دل و دين بيا شبي ببالين

جان را بكش بزنجير منگر مرا به خواري

در كوي عشقبازان خاك ره نگارم

چون بگذردبكويم رقصم چنان غباري

اسرار عشق و مستي از باغبان بياموز

خار جفا به چشم و جان نقد جانثاري

باد صبا بهاران قباي سرخ و الوان

پوشد به شاخ عريان بر دشت و بر صحاري

شوري كه موسم گل افتد به جان بلبل

به صحن گل كشاند هر بلبل و هزاري

بوي گل و رياحين ربوده عقل و هوشم

شيدا بسان بلبل كو عقل و كو قراري

فصل گل آمد اما بي يار و بي ميم من

ساقي رسان شرابي تا رفع كند خماري

از باغبان ايام غير از طمع نديدم

گل پرورد كه روزي گيرد گلاب آري

از بيستون نيايد ديگر صداي تيشه

كو عشق پاك مجنون كو شاه و شهرياري

"درويشم" و غريبم يارب رسان حبيبم

تا ترك جان نگفته در اوج شرمساري

شهريور 1389

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 14:7  توسط حسین اکبری | 

كو رفيقي كه دل غمزده را شاد كند

به پيامي زدل خسته ما ياد كند

بايد از باد صبا مژده وصلي برسد

تا دلم را خبرش خرم و آباد كند

بود آيا زگلو راه نفس باز شود

مرغ پر بسته تن زين قفس آزاد كند

همه صحن خزان ،سكوتست و عزا

مرغي آزاد و رها نيست كه فرياد كند

ديگر از عاشقي و عشق نمانده هنري

سينه كوه ك‍َنَد يادزفرهاد كند

ساقيا جام مرا پر كن از آن خون رزان

تا دل رسته ره و رسم نو ايجاد كند

گر به صد تير بلا پيكر من چاك شود

نشود خرم از آنكه ره بغداد كند

برو "درويش" اگر گفته تو شاد كند جمله كسان

 عاقبت هم سر تو هدبه به جلاد كند

فروردين 1389        

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 14:32  توسط حسین اکبری | 

وقتي كه نقاش ازل نقش دو چشمت مي كشيد

وقتي كه عالم ناز تو بر طاق ابرو مي كشيد

وقتي كه آن چشم سيه تاب ملائك برده بود

برقي ز اوج آسمان ،وسمه به چشمت مي كشيد

وقتي كه جعد موي تو آن پيچش گيسوي تو

رنگ شب يلدا گرفت شرم از زخ ما مي كشيد

وقتي كه همرنگ شراب گلگونتر از گلهاي باغ

سرخي لبهاي ترا، از خون قلبم مي كشيد

وقتي كه نقش غنچه را، جادوي لبخند ترا

با پنجه اعجاز خود، بر روي خلقت مي كشيد

وقتي كه من در چشم تو ،چون پرده پرده اشك تو

با ناوك مژگان تو، نقش فلك را مي كشيد

وقتي كه چشمم آشنا شد با دو چشم مست تو

قلبم از آن برق نگاه جان را به آتش مي كشيد

وقتي كه خم از خون رز، چوشيد به عشق روي تو

ساقي قدح پر مي نمود مستانه جان سرمي كشيد

وقتي كه عالم سجده كرد بر قامت رعناي تو

"درويش "چو مرغي سوي تو جان و دلش پرمي كشيد

مرداد 1386

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 14:32  توسط حسین اکبری | 

دل عاشقان به آه و خم طره را شكستند

گوهري بدل سپردندزآنكه بي صدا شكستند

در حريم كعبه عشق بجز عاشقان نبردند

ره به اندرون ندادند دل آشنا شكستند

به طواف كعبه رفتم دل با صفا نديدم

به صفا و مروه ديدم دل با صفا شكستند

حاجيان طواف كعبه عاشقان صفا و مروه

حالتي كه جلوه گر شد دل ما سوا شكستند

برو اي دل خدا جو به حريم خانه او

كه به چشم خود ببيني كه دل خداشكستند

مزن اي دل شكسته درخانه علي را

كه به امر نانجيبي در كبريا شكستند

به عيان اگر بگويند يا علي مدد،ليكن

درنهان دل علي و قد مرتضي شكستند

فقرا و ژنده پوشان كه مرادشان علي بود

به مرادخود رسيدند دل بينوا شكستند

چو علي شبانه ميزد درخانه يتيمان

سر پادشاه عالم بره عطا شكستند !

زجفاي ابن ملجم كه شكسته قلب عالم

لنگر سما شكست و فرق لافتي شكستند

با زبان بسته "درويش"چكند وصف خورشيد

شمس آسمان خموش و شمس والضحي شكستند

مرداد 1389

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 12:37  توسط حسین اکبری | 
چه شود از نفس زنده دلان زنده شويم

تا چو غنچه ز تن خويش شكوفنده شويم

درچمن لطف گل و بانگ هزارست فراز

چه شود از كرمش چشمه جوشنده شويم

همرهي نيست مرا راه درازاست و غريب

چه شود همره آن ماه فروزنده شويم

جانب عشق عزيز است و خدايا مپسند

كه در اين راه خطرناك سرافكنده شويم

ديده دريا شود از خون جگر درغم يار

من و دل در غم او شمع فروزنده شويم

چهره مهوش دنيا نقاب است و فريب

اين جهان آن جهاندار و به حق بنده شويم

من كه در كنج خرابات شدم پير و خراب

هر شب از ساقي درين ميكده شرمنده شويم

چه شود يا دل "درويش " به ميخانه قراري گيرد

يا به زير قدم مي زدگان تربت پاينده شويم

خرداد ۱۳۸۹

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 12:13  توسط حسین اکبری | 
صبح آمد از كرانه آن ماه من نيامد

روحي كه رفته از تن سوي بدن نيامد

گفتم كه لعل رويش شايد دوباره بينم

گفتا كه لعل خوبان غير از يمن نيامد

مي سوزم از فراغش در راه انتظارش

يك لحظه هم نگاهش بسوي من نيامد

دربسته ام بروي مستي و مي پرستي

مرگ است خمار مستي جز اين سخن نيامد

تنها گل بهارم در فصل گل خزان شد

ديگر نواي بلبل سوي چمن نيامد

دستي كه نوگلم را در فصل گل درو كرد

ترس از خدا نكردوشرمش زمن نيامد

افسوس گل اميدم خشكيده گشت و پر پر

در بخت و فال "درويش" دشت و دمن نيامد

۴۰ تير ۸۶

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 15:14  توسط حسین اکبری |